كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

1064

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

هيبت عدلش چنان كاندر بسيط روزگار * كهربا از بيم دايم بر حذر بودى ز كاه توسنش گاه جهانگيرى چو در سير آمدى * عرصهء نه طارمش بودى كم از يك روز راه آن ملك خويى كه هرگز دشمن صد ساله را * مى نرفت از بيم عفوش بر زبان نام گناه عاقبت در خاك رفت از اوج تخت سرورى * تا كند پيش از همه تدبير ملك آن سرى لشكر آخر گشت و گردان بازگشتند از سفر * اى سپهر از شهسوار خود كجا يابم خبر شهسواران روز و شب سرگشته در ميدان غم * در فراق او به جاى گوى مىبازند سر بىفروغ فرق ميمون و ميان نازكش * خاك بر سر كرد تاج و حلقه شد بر خود كمر تير بشكست و كمان را ماند پى بر استخوان * تا قيامت هردو افتادند دور از يكدگر خنجر مصرى ز ماتم كرده پيراهن سياه * مىخورد هر دم به جاى آب خوناب جگر بارگه ويران شد و خيمه گريبان چاك زد * چتر و خرگه شد چو اجرام فلك زير و زبر مو پريشان كرد توق و نيزه را بشكست بند * تيغ شد بىآب و تير محنت آمد بر سپر روز و شب در نالهء زارند با هم كوس و ناى * چاكران را مىدهند از ماتم سلطان خبر